تبليغاتX
××!!خاطرات دانشجویی!!××

××!!خاطرات دانشجویی!!××

*******از خودم و دوران دانشجویی و هر چیز دیگه ای می نویسم*******

سلام

ترم ۵ هم تقریبا ۲ ساعت پیش تمام شد.امروز ۲ تا امتحان داشتم و نسبتا خوب بود.

فقط یه مشکلی که بود و یه کم حالم رو گرفت این بود که ۲ تا از دختر های کلاس که تو امتحان فیزیکال تقلب کرده بودن و لو رفته بودن اومدن پیشم و گفتن که اساتید گروه فیزیکال تصمیم گرفتن که واحدشون رو حذف کنن از من خواستن که برم با استاد فیزیکال (که من باهاش خیلی رفیقم) صحبت کنم که حذفشون نکنه. رفتم و استاده گفت که از نظر من حله اذیت شون نمی کنم. اما این ۲ نفر رفتن پیش رئیس دانشکده و سوتی دادن و رئیس دانشکده هم گفته من نمی ذارم دانشجوهام این جوری نمره بگیرن.باید حذف شن.

در نهایت مشکلشون حل نشد و حذف شدن.

الان باید برم....نوبت ماتموم شد....بچه ها پشت درن (توضیح: خوابگاه یه دونه سیستم داره که اونم جیره بندی کردن.که الان جیره ی من تموم شد)

فردا بقیش رو کامل می کنم.


الان فردای دیشبه!!!!

دیشب خبر آمد نمره ای در راه است. یکی از خواهران زنگ زد بهم و گفت که نمره های نهایی فیزیکال اومده و چندنفری افتادن.

این خواهر گرامی که لب مرز افتادن بود بهم زنگ زد و گفت تو که با این استاده خوبی بهش زنگ بزن نمره منو بپرس ببین افتادم یانه.

منم که پسر خوب و حرف گوشکن!!!! بهش گفتم این کار رو می کنم اما به شرطی که یه شام نصیبم شه!!!(ماهی گرفتن از آب گل آلود!!!*)

بعد از اینکه نمرشرو گرفتم کل کلاس ریختن سرم که نمره ما رو هم بگیر.

همین الانم که پشت سیستم دارم این متن رو مینویسم یکی از دخترا اومد ازم خواست که نمرشو بهش بگم.منم که می دونستم افتاده دلم نیومد بهش بگم.

بهش دروغ گفتم که دکی جواب تلفنم رو نمی ده.شمارش رو می دم به خودت و برو بزنگ بهش.

الان دیگه باید کمکم برم.

عصر باید برم خرید و آماده شم که فردا برم ولایت!!!!

بای بای

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:28 توسط (ح) آرش| |
سلام

دیگه کم کم داره شر این ترم هم کم می شه.به آخر امتحانها نزدیک شدیم و دیگه واقعا حس درس خوندن رو ندارم.

امروز رژیم درمانی رو رد کردیم رفت و فقط بیوتکنولوژی و زبان تخصصی مونده که اونهام ان شا اله می رن پی کارشون.

الان تقریبا یک ماه که داریم واسه اینا جون می کنیم.واقعا خسته کنده بودن.

بای

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 12:5 توسط (ح) آرش| |
سلام

الان از سر جلسه امتحان آمار اومدم بیرون.این امتحان یه جورایی جالب بود.برای اینکه:

اندکی قبل !! با یکی از دوستام طی یک عملیات خفن خوف رفتیم سوال های امتحان رو کش رفتیم.

دیروز دیدم یکی از دخترا خیلی از این امتحان می ناله دلم براش سوخت و رفتم بهش چند تا از سوال هل رو گفتم و بهشم گفتم به کسی نگی و کامل هم براش توضیح دادم که از کجا کش رفتیم.

دیشب (شب امتحان که همه ی دانشجو ها علم نداشتشون رو مدیونشن) این خواهر گرامی بهم زنگ زد و کلی ناراحت بود که چرا به من نگفتی سوال ها دزدین وجدانش داشت گازش می گرفت.

بالا خره با کلی توضیح به خانم یاد آوری کردم که من بهت گفتم سوال ها رو کش رفتیم.حالا که همشون رو خوندی عذاب وجدان گرفتی؟؟؟؟

آخرشم بهش گفتم برای اینکه این کارت حلال بشه و حروم واارد زندگیت نشه من فردا می رم پیش استاد و می گم که ما سوال های امتحان رو داشتیم

عصر هم بهش زنگ می زن و می گم استاد گفته این واحدتون رو حذف می کنم تا دیگه از این غلطا نکنید

الان هم منتظرم که ایشون از جلسه بیاد بیرون تا برم خرخرشو بجوم.

آخه یکی نیست به من بگه : بچه مگه تو دختر جماعت رو نمی شناسی که .... ندارن.چرا میری خوش خدمتی کنی؟

خری؟؟؟؟؟یا خودتو زدی به خری؟؟؟؟؟

بای بای

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 10:32 توسط (ح) آرش| |
سلام

پریروز امتحان فارماکولوژی رو دادیم رفت پی کارش.اما یکی از استادا که اونقدر عقده ای بازی در آورده بود که هیچ کس نتونست بیشتر از ۳ تا از سوالاش رو جواب بده.

ما هم جبران کردیم و یه بیانیه آماده کردیم که اگه ترم بعد این آدم زبون نفم بیاد سر کلاس ما نمیریم سر کلاس و یه تعطیلی ۱ هفته لی برای خودمون جور می کنیم

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 13:24 توسط (ح) آرش| |
سلام

الان که در خدمت شمام تقریبا یک هفته از فرجه های ترم ۵ گذشته. ۲-۳ روز اول که خوب درس خوندم ولی بعد از اون دیگه کمتر حال و حوصله درس رو داشتم.اما مجبورم از فردا دوباره شروع کنم.

کلی رئیس دانشکده رو التماس کردیم تا قبول کرد که یک هفته امتحانات رو عقب بندازیم. ولی حالا اون یک هفته رو داغون کردیم رفت اونقدام داغون نشد اما خیلی خوب هم نبود.

دیگه حرفم نمیاد.

بای بای

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 23:41 توسط (ح) آرش| |
سلام

دو سه روزی از فرج ها می گذره و تقریبا خوب درس خوندم.اما اسم داروها اینقدر زیاد و مسخرن که همشون قاتی می شن. روزی بخوای اسم ۴۰ تا دارو و تداخلات و مکانیسم عمل و عوارض جانبی رو حفظ کنی واقعا مخت... می شه.

منتظرم که هر چه زود تر تموم شن. کلی کار دارم که باید بعد از این امتحانا انجام بدم. مهمترینشونم کار کردن رو پایان نامه است که اگر بتونم تو این موضوع که انتخاب کردم موفق بشم خیلی راحت می تونم بورس یه دانشگاه توپ بشم و PHD رو خارج از ایران بخونم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12:32 توسط (ح) آرش| |

 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
راستی شما از كدام دسته ای ؟

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 12:21 توسط (ح) آرش| |
و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 12:20 توسط (ح) آرش| |

سیب

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!
                                                                                            

                                                                                                      حمید مصدق

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 12:19 توسط (ح) آرش| |
سلام

این ترم ژنج هم داره تموم می شهاین یکی دیگه واقعا خیلی خیلی زود گذشت. چون خوش گذرونیاش بیشتر بود.

همون جور که قبلا گفتم بعد از ۴ ترم رابطه ما با همکلاسی های ناجنسمون (جنس مخالف) خوب شده. و چند باری همه همکلاسی ها با هم رفتیم بیرون و خوش گشتیم!!!

برای درس ها هم که از مید ترم تا حالا فقط ۳ - ۴ ساعت وقت گذاشتم. بعضی وقتا پیش خودم فکر می کنم عجب مردم ساده لوح تشریف دارن که واسه مشکلاتشون می رن پیش دکتر!!! اگه نمونه دکتر های کشور مثل من و دوستامه که خدا وکیلی مردم خودشون دوا بخورن بهتر از اینه که بیان پیش ما.

اما دیگه کاریش نمی شه کرد. از قدیم گفتن دکترا خوبن!!! ما هم می گیم خوبن!!!

ولی جدی می گم بهتون به هیچ کدوم از دکتر ها اعتماد نکنید.

دوران دانشجوئیم فکر می کردم که دکترا کلی دس می خونن و کلی کار عملی می کنند و در نهایت شدیدا با سوادن.اما الان می بینیم که مدت مطالعه یه دانشجوی کاردانی تو خوابگاه ما ۴ برابر ما به اصطلاح دکتر هاست 

البته مقصر ما نیستیم ها.عوامل زیادی در این امر خطیر دخیل اند:

  1. خواست خدا
  2. قسمت
  3. دولت
  4. ملت
  5. زمین
  6. زمان
  7. حتی WC

در مورد مورد آخر اگه لازم شد تو ست بعد توضیح می دم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 18:54 توسط (ح) آرش| |
سلام.

همیشه محرم برام خیلی مهم و عزیز بود. ره جوری که بود خودم رو به یه مراسم نوحه می رسوندم.اما از وقتی که اومدم دانشگاه نتونستم حتی یک شب برای یه مراسم برم

اما به هر حال با کمی تاخیر تسلیت می گم

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 21:44 توسط (ح) آرش| |
سلام

الان میخوام هرچند با تاخیر اما درباره شب یلدا بگم.میشه گفت تو این دو سال اولین شب یلدای بدرد بخور بود. سال های قبل که تو اتاق مراسم میگرفتیم من معمولا اونقدر خسته بودم که میخوابیدم

و اما شب یلدای امسال:

۲ جا دعوت شده بودیم یکی پیش همکلاسیها و اون یه جا پیش یکی دیگه از دوستام که استاد مشاورم رو هم دعوت کرده بودن. که به ترتیب درباره جفتشون حرف می زنم.

برای اولین بار امسال یه کم رابطمون با همکلاسیامون بهتر شده و به هر بهونه ای می ریم بیرون. شب یلدا هم چند نفر از همکلاسیها با هم رفتیم یه جا رزرو کردیم و چند ساعتی با هم بودیم.

اول که یه کم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. بعد شام و درنهایت ورق و قلیون. یکی از دوستام یه فیلم ترسناک برامون پخش کرد که یکی از بچه هایی که کناره من نشسته بود از ترس داشت می لرزید!!! خیلی دلم می خواست بیشتر می ترسوندیمش اما دیدم واقعا حالش داره بد می شه. به دوستم گفتم بی خیال فیلم شه اما یکی دیگشون شروع کرددرباره فیلم "اره" صحبت کرد فکر نمی کردم که اصلا "اره" رو دیده باشن. اما اینقدر خوب دربارش حرف می زد که نگو!!!!!

جالبترین موضوع این بود که خشن ترین فرد کلاس هم رام شده بود و از شوخی های ما ناراحت نمی شد!!!

بعد ازشام تاخواستیم بقیه مراسم چرندگویی رو ادامه بدیم اومدن و گفتن پاشید برید بیرون که مکان!!! تعطیل شده!!!

رفتیم بیرون و دیدیم که هنوز کلی از خوراکی ها مونده. تصمیم گرفتیم که بقیشون رو فردا شب بخوریم. از همون جا یه آژانس گرفتیم و بچه ها رو فرستادیم خوابگاشون و  من و ۲ تا از پسرها رفتیم خونه اون یکی دوستم که استاد مشاورمون هم اونجا بود.

با استاده یه کم ورق بازی کردیم و بعد پذیرایی و بعد از اون نشستیم از همه چی حرف زدیم و کلی حال کردیم. استاده هم که خداییش همیشه اهل حاله. خلاصه تا ساعت ۲ اونجا بودیم کلی حال کردیم.

روز بعد هم که تا ۵ بعد از ظهر کلاس داشتیم. بلافاصاله بعد از کلاس هم بقایای شب قبل رو برداشتیم و با بچه ها رفتیم بیرون یه کم چرندیات سرودیم و خندیدیم و برگشتیم خوابگاه.

ولی نکته خنده دار اینه که هیچ کدوممون عکس نگرفتیمیادمون رفت!!!!!!!!!

الانم که روز بعد از اون روزه!!!! در خدمت شمام!!!

البته الان از استخر برگشتیم و دارم به سختی خودم رو بیدار نگه می دارم.

پس بهتره که برم.

بای بای

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 16:47 توسط (ح) آرش| |
سلام.

امشب هم باز شبه یلداست!!!!!!این تازگی ها کلاسمون یه کم وضع و اوضاعش بهتر شده.دخترا کمتر عقده ای هستن!!!پسر ها هم کمتر سر به سرشون می ذارن.یه اتفاقایی هم اره می افته که نمی تونم بگم

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 18:0 توسط (ح) آرش| |
سلام.

مگه وقتی بعضی خانوما شنیون میکنن و میان سر کلاس مگه نمی خوان که پسر ها ببینن؟

خوب من و دوستم هم دیدیم و پرسیدیم کجا شنیون کردی؟

خوب بعضی ها هم سر کلاس می خندن خوب من چه می دونم چرا می خندن

استاد هم می خنده

به من چه

حالا باید بری گوشه کلاس گریه کنی؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 9:3 توسط (ح) آرش| |
سلام.

اول روز دانشجو رو بهتون تبریک می گم. دانشگاه ما که دانشجو براش تعریف نشدست و انگار نه انگار که روز دانشجویی هست. یه ورودی ۸۶ دارو با عرضه بود که اونم فعلا در گیر امتحان فارماکولوژی شده.خدا نسبیبتون نکنه!!!!

کلی مطلب که باید همشون رو یاد بگیریم.خیلی سخت بود.یک هفته رو براش تعطیل کردیم.اگه خدا بخواد امروز دور اولم تموم می شه و باید تا فردا یه مروری بکنم.

تو این موقعیت معلوم نیست کدوم بی شرفی زنگ زده خونمون و گفته من مزاحم خواهرش می شم!!!!و خلاصه کلی اعصابم رو بهم ریخت.

یه شماره ایرانسل هم داده که میگه به اسمه من ثبت شده.خدا رو شکر خانوادم که فهمیدن یارو دروغ می گه و آبروم نرفت. اما خیلی برام مهمه که بدونم این کدوم کثافتیه که می خواد منو خراب کنه. مطمئنم از دانشجو هاست.

اگه بفهمم کیه چه حالی میده.اون موقع واقعا می رم سراغ.....

 بای بای

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:24 توسط (ح) آرش| |
سلام

خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا.البته دلیل قانع کننده دارم ها.اول اینکه امتحان میان ترم داشتیم و باز هم داریم.دوم اینکه واقعا سرم شلوغه.

برای اینکه بتونم این هفته سر کلاس با استادمون کل کل کنم و اگه خدا بخواد روش رو کم کنم مجبورم بشینم یه کتاب انگلیسی رو بخونم. خدا رو شکر تو reading ضعیف نیستم. مثل فارسی می خونم و میرم جلو. این موضوع رو کم کنی اونقد برام مهمه که حتی از درسهای اصلیم گذشتم و دارم این کتاب رو می خونم. علاوه بر اون مجبورم برای ۳ تا موضوع کاملا جدا و متفاوت، ۳ تا کتاب انگلیسی بخونم. برگزاری کنگره هم که شده قوز بالای قوز. درسهای خودمونم که جای خود دارد. فارماکولوژی رو که هر بار می خونی باز می بینی اسماش همه جدیدناون همه دارو با اسمهای مزخرف.

من نمی دونم چرا فرهنگستان محترم زبان و ادبیات فارسی به خودش زحمت نمی ده اسم دارو ها رو بومی کنه؟؟؟ مثلا چی می شه اگه به جای "یدوکینول" بگیم "اژدر ۳" یا مثلا بجای "بیزاکودیل" بگیم "شهاب ۱"

خارجی ها اگه اسم گذاشتن بلد بودن که اسمشون "بیل" و هزار تا جفنگ دیگه نمی شد.بازم ۱۰۰ رحمت به خودمون.

الان که دارم اینجا مطلی می نویسم از بس بیکار بودم و دیدم که کسی هم تو خوابگاه نمونده مجبور شدم که بیام اینجا. همه رفتن خونه.خوابگاه خالی واسه درس خوندن عالیه اما کم کم آدم خسته می شه.

معمولا برای تعطیلی های متوالی ما با مشکل غذا هم روبرو می شدیم. اما این دفعه غذای ۱۰ نفر از دوستام رو که خوابگاه نبودن رو گرفتم و مجبورم همش همونها رو بخورم. خدا رو شکر تمام مغازه های نزدیک تو اینجور مواقع تعطیلنومنم مجبورم ۳ روز متوالی کنسرو ماهی بخورم

حالا دیگه می خوام برم....

بای بای

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:21 توسط (ح) آرش| |
سلام

از همین الان شروع کردم به کار روی پایان نامم.شاید خیلی زود باشه و شاید در آینده از این کارم پشیمون بشم.اما خوبیش اینه که حداقل مجبورم برم سراغ استفاده از کتابهای انگلیسی.آخه تامجبورم نکنن من نمی تونم کاری انجام بدم

الانم دارم مقاله سرچ می کنم.اگه بتونم رو این موضوع کارکنم می تونم ۳-۴ تا مقاله توپ ISI بدم.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:9 توسط (ح) آرش| |
سلام.

اگه پست های قبلیم رو خونده باشید حتما دیدید که یه کم با رئیس دانشکده به مشکل بر خوردیم.فقط هم بخاطر اینکه ورودی ۸۶ مثل بقیه ورودی های دانشکده ماست نیست که هر چی بهش بگن قبوی کنه.بقیه ورودی ها فقط حرفهای ریئس دانشکده رو که شنیدن سریع می گن قبول!!!!نکنه اقای دکتر ازشون دلخور شه.

اما ورودی ۸۶ یه کم متفاوت تر تره!!!!به هیچ وجه خوشش نمیاد که بهش زور بگن.حتی رئیس دانشکده.

کار جدید رئیس دانشکده هم این بوده که از پیش خودش ۳ نفر رو به عنوان دبیر کمیته تحقیقات انتخاب کرده و می خواد یکی از اونها رو که عمدا ۸۶ هم نیستن انتخاب کنن.

منم وقتی این رو فهمیدم سریعاً طی یه عملیات گاز انبری همه ی کلاس رو شوروندم!!!که عصر بریم دفتر ریئس دانشکده و یه اعتراض حسابی بکنیم.امید وارم این دفعه اخراج نشیم.

بای بای

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:21 توسط (ح) آرش| |
سلام.

الان تو ازمایشگاه آنالیزم.با استاد مشاورم صحبت کردم و اونم رفت پیش رئیس دانشکده و موافقت سمینار رو برام گرفت و من شدم دبیر سمینار.احتمالا برای اسفند امسال اجراش می کنم.

بابای

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:53 توسط (ح) آرش| |
سلام مجدد

الان تو خوابگاه نشستم و می خوام یه ذره از این خوابگاه بنویسم.همه می گن که این مطالب یه روزی خاطرات جالبی می شه.منم می نویسم که پس فردا اگه خ.ر.ی.ت اومد سراغم یه سری به ابن مطالب بزنم و سر گرم شم.

ساختمان خوابگاه:

یه ساختمان داغون که احتمالا ۴۰ سال قدمت داره.یه زیر زمین + طبقه همکف.۱۲-۱۳ تا اتاق داره.۴ تا گلاب بروتون و ۲ تا حمام دو نفره!!!(یعنی این ۲ تا رو جدیدا نصف کردن و بینشون یه تیکه الومینیوم زدن که بشه ۲ نفر ازش استفاده کنن.۲ تا هم اشپر خونه داره.یه اتااقکی هم هست که هم نماز خونست، هم اتاق تلویزیون، هم گه گاهی اتاق مطالعه و ....

تاریخچه خوابگاه:

یه زمانی امور دانشجویی بوده.بعد شده خوابگاه دختران و بعدشم که دیگه دیدن همه چیزش داره جز اثار باستانی می شه تبدیل شد به خوابگاه پسران.

ساکنان شریف خوابگاه:

کلی دانشجوی بدبخت بی چاره ی از همه جا مونده که زنجان قبول شدن مجبورن که اینجا زندگی!! کنن.زیر زمین برای بچه های پرستاری و کاردانیه و همکف برای پزشکی و دارو.تو هر اتاق هم ۶ نفر جا دادن که بعضی اتاقها مجبورن برای خوابیدن شیفت گذاری کنن.

اتاق ما:

۶ نفره.۳ تا دارو و ۳ تا پزشکی.

حالایه کم از اوضاع جدید خوابگاه بهتون بگم که شایدم حالتون بد شه اما خوب اینم جزئ خاطراتمه دیگه!!!

این ترم کلی دانشجو گرفتن و اولش به هیچ کدوم خوابگاه ندادن و خیال ما راحت بود که حداقل ای اتاق ما ۴ نفره می مونه.اما بعد از دو هفته دانشجوهای جدید رو چپوندن تو خوابگاه.سهم ما هم شد ۲ نفر.فکر کنید خوابگاهی که ۳۵ نفر ظرفیتشه الان ۷۰ نفر توش جا دادن.

برای هر طبقه یه آشپز خونه گذاشتن یه حمام ۲ نفره و یک عدد گلاب به روتون.حالا فکر کنید که صبح زود ۳۵ نفر می خوان برن توالت.خوب باید صف وایسیم دیگه.گر صبر کنی......

 بعضی از دانشجو هام که خدا رو شکر خوابگاه رو با تویله اشتباه می گیرن و هر جوری دلشون می خواد اونجا رو به .... می کشن.تو سینک آشپزخونه مسواک می زنن.و چیزای دیگه که نمی شه گفت.

از لحاظ سرما و گرما هم که انگار نه انگار این خوابگاه یه موتور خونه هم داره.مسئول خوابگاه انگار داره از جیب باباش خرج می کنه که تا بهش بگی هوا سرده و ازش بخوای موتور خونه رو روشن کنه ، جوری پاچه می گیره که خدا می دونه.

الان لابد پیش خودتون می گید ما بی عرضه ایم که نمی ریم یه شکایت کنیم ازشون؟؟؟؟؟؟؟؟

ما این راه ها رو رفتیم و در نهایت طبق معمول طرف کُلفت تر از این حرفاست که ما بتونیم سرش رو زیر آب کنیم.

خلاصه شرایط جوری شده که اکثر دانشجوها که تا حالا از خوابگاه رفتن و خونه گرفتن.بقیه هم کم کم دارن از این تویله فرار می کنن و فعلا فقط ما موندیم.مثل مثلا فیلم اره که چند نفر انتخاب می شن و در نهایت فقط یکی دوتاشون سالم می تونن از اونجا فرار کنن.

بای بای

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:23 توسط (ح) آرش| |