××!!خاطرات دانشجویی!!××
*******از خودم و دوران دانشجویی و هر چیز دیگه ای می نویسم*******
از همین الان شروع کردم به کار روی پایان نامم.شاید خیلی زود باشه و شاید در آینده از این کارم پشیمون بشم.اما خوبیش اینه که حداقل مجبورم برم سراغ استفاده از کتابهای انگلیسی.آخه تامجبورم نکنن من نمی تونم کاری انجام بدم الانم دارم مقاله سرچ می کنم.اگه بتونم رو این موضوع کارکنم می تونم ۳-۴ تا مقاله توپ ISI بدم. اگه پست های قبلیم رو خونده باشید حتما دیدید که یه کم با رئیس دانشکده به مشکل بر خوردیم.فقط هم بخاطر اینکه ورودی ۸۶ مثل بقیه ورودی های دانشکده ماست نیست که هر چی بهش بگن قبوی کنه.بقیه ورودی ها فقط حرفهای ریئس دانشکده رو که شنیدن سریع می گن قبول!!!!نکنه اقای دکتر ازشون دلخور شه. اما ورودی ۸۶ یه کم متفاوت تر تره!!!!به هیچ وجه خوشش نمیاد که بهش زور بگن.حتی رئیس دانشکده. کار جدید رئیس دانشکده هم این بوده که از پیش خودش ۳ نفر رو به عنوان دبیر کمیته تحقیقات انتخاب کرده و می خواد یکی از اونها رو که عمدا ۸۶ هم نیستن انتخاب کنن. منم وقتی این رو فهمیدم سریعاً طی یه عملیات گاز انبری همه ی کلاس رو شوروندم!!!که عصر بریم دفتر ریئس دانشکده و یه اعتراض حسابی بکنیم.امید وارم این دفعه اخراج نشیم. بای بای الان تو ازمایشگاه آنالیزم.با استاد مشاورم صحبت کردم و اونم رفت پیش رئیس دانشکده و موافقت سمینار رو برام گرفت و من شدم دبیر سمینار.احتمالا برای اسفند امسال اجراش می کنم. بابای الان تو خوابگاه نشستم و می خوام یه ذره از این خوابگاه بنویسم.همه می گن که این مطالب یه روزی خاطرات جالبی می شه.منم می نویسم که پس فردا اگه خ.ر.ی.ت اومد سراغم یه سری به ابن مطالب بزنم و سر گرم شم. ساختمان خوابگاه: یه ساختمان داغون که احتمالا ۴۰ سال قدمت داره.یه زیر زمین + طبقه همکف.۱۲-۱۳ تا اتاق داره.۴ تا گلاب بروتون و ۲ تا حمام دو نفره!!!(یعنی این ۲ تا رو جدیدا نصف کردن و بینشون یه تیکه الومینیوم زدن که بشه ۲ نفر ازش استفاده کنن.۲ تا هم اشپر خونه داره.یه اتااقکی هم هست که هم نماز خونست، هم اتاق تلویزیون، هم گه گاهی اتاق مطالعه و .... تاریخچه خوابگاه: یه زمانی امور دانشجویی بوده.بعد شده خوابگاه دختران و بعدشم که دیگه دیدن همه چیزش داره جز اثار باستانی می شه تبدیل شد به خوابگاه پسران. ساکنان شریف خوابگاه: کلی دانشجوی بدبخت بی چاره ی از همه جا مونده که زنجان قبول شدن مجبورن که اینجا زندگی!! کنن.زیر زمین برای بچه های پرستاری و کاردانیه و همکف برای پزشکی و دارو.تو هر اتاق هم ۶ نفر جا دادن که بعضی اتاقها مجبورن برای خوابیدن شیفت گذاری کنن. اتاق ما: ۶ نفره.۳ تا دارو و ۳ تا پزشکی. حالایه کم از اوضاع جدید خوابگاه بهتون بگم که شایدم حالتون بد شه اما خوب اینم جزئ خاطراتمه دیگه!!! این ترم کلی دانشجو گرفتن و اولش به هیچ کدوم خوابگاه ندادن و خیال ما راحت بود که حداقل ای اتاق ما ۴ نفره می مونه.اما بعد از دو هفته دانشجوهای جدید رو چپوندن تو خوابگاه.سهم ما هم شد ۲ نفر.فکر کنید خوابگاهی که ۳۵ نفر ظرفیتشه الان ۷۰ نفر توش جا دادن. برای هر طبقه یه آشپز خونه گذاشتن یه حمام ۲ نفره و یک عدد گلاب به روتون.حالا فکر کنید که صبح زود ۳۵ نفر می خوان برن توالت.خوب باید صف وایسیم دیگه.گر صبر کنی...... بعضی از دانشجو هام که خدا رو شکر خوابگاه رو با تویله اشتباه می گیرن و هر جوری دلشون می خواد اونجا رو به .... می کشن.تو سینک آشپزخونه مسواک می زنن.و چیزای دیگه که نمی شه گفت. از لحاظ سرما و گرما هم که انگار نه انگار این خوابگاه یه موتور خونه هم داره.مسئول خوابگاه انگار داره از جیب باباش خرج می کنه که تا بهش بگی هوا سرده و ازش بخوای موتور خونه رو روشن کنه ، جوری پاچه می گیره که خدا می دونه. الان لابد پیش خودتون می گید ما بی عرضه ایم که نمی ریم یه شکایت کنیم ازشون؟؟؟؟؟؟؟؟ ما این راه ها رو رفتیم و در نهایت طبق معمول طرف کُلفت تر از این حرفاست که ما بتونیم سرش رو زیر آب کنیم. خلاصه شرایط جوری شده که اکثر دانشجوها که تا حالا از خوابگاه رفتن و خونه گرفتن.بقیه هم کم کم دارن از این تویله فرار می کنن و فعلا فقط ما موندیم.مثل مثلا فیلم اره که چند نفر انتخاب می شن و در نهایت فقط یکی دوتاشون سالم می تونن از اونجا فرار کنن. بای بای گفته بودم که می خوام برای کم کردن روی رئیس دانشکده و مخصوصا یکی دیگه از استادا که یه دختره ۳۵!!! سالست و همه رو بدبخت کرده یه کاری بکنم>>>> اون کار اینه که می خوام یه سمینار یه روزه دانشجویی برگزار کنم و بهشون بفهمونم که برخلاف دید اونها دانشجوها خیلی بهتر از هیئت علمی می تونن سمینار برگزار کنن. همه هدفم هم این رو کم کنیه نیست ها.بیشتر می خوام دانشجوها رو بکشونم طرف کارای علمی و تحقیقاتی. خودم که دارم یه گروه ۴ نفره آماده می کنم که بتونم باهاشون چند تا کار تحقیقاتی توپ انجام بدم.برای سمینار علوم دارویی سال آینده که باز هم دانشکده ما میزبانه ، می خوام یه مقاله ارائه بدم. این از این........................................................................................................................... درباره پستهای قبلیم که به بعضی از خانم ها بر خورده بود و ناراحت شده بودن اضافه کنم که: اصلا به من چه که شما دنبال شوهر می گردید یا شوهر دنبال شما.اگه ۲-۳ تا از اون نورون های مغزتون رو بکار بندازین و اون سیناپس هایی رو که با تار عنکبوت بلاک شدن رو یه تکونی بدین می بینین که کی دنبال کی می گرده. بای بای بعد از یک هفته دوری از بلاگفا امروز برگشتم تا بگم تو یک هفته چکارا کردم. هفته قبل اینجا کنگره بین المللی کنترل ریلیز ایران بود که دانشکده تازه به دوران رسیده ما برای اولین بار داشت این سمینار رو برگزار می کرد.قبلا دیده بودم که وقتی برادرم می خواستن تو دانشگاشون کنگره برگزار کنن کلی حال می کنن و ....منم به همین خیال رفتم سراغ رئیس دانشکده و گفتم اگه عرضی داشته باشی من در خدمتم. گفت برو ÷یش فلانی و اعلام آمادگی کن.رفتم اسمم رو نوشتم و به این خیال بودم که الان یه کار درست و حسابی به من می دن که انجام بدم.چند روز بعد بهم زنگ زدن و گفتن که چند نفر رو جمع کن و بیا دانشکده.منم رفتم و وقتی وارد اتاق آقایدکتر شدیم شروع کردن بهتشریح وظایف که در کمال تعجب دیدم همه ما دانشجو ها رو گذاشتن مسئول کمیته استقبال.یعنی بریم تو عوارضی و ترمینال و ایستگاه راه آهن بمونیم تا هرکی اومد زنجان بهش بگیم برید فلان هتل. وقتی این رو شنیدم باصدای بلند برای دکتر خندیدم و بهش گفتم خجالت می کشم یه عنوان مثلا یه دکتر برم پیشخدمت بشم کلی بهش بر خورد و بدون جواب از کنارم رد شد. چند روز بعد دکتر .... اومدن و برای اولین بار تو این ترم رفتم پسیشش و کلی گفتیم و خندیدیم و در نهایت ازم خواست که منم برم تو کمیته ایشون و بهش کمک کنم.منم که تا حالا ۱۰۰۰ بار یه دانشجویه عادی برای این بنده خدا زحمت دریت کرددم مجبور شدم قبول کنم. شب بچه هایی که رفته بودن کمیته استقبال برگشتن دانشکده و دیدیم که کلی بهشون خوش گذشته.خوب حق هم دارن بندهخداها.آخه اونها فقط دنبال لاس زدن بودن کهبه مقدار کافی براشون فراهم شده بود.البته یکیشون می گفت به درد یکی از مهمانهای سمینار خورده بود و گلاب به روتون طرف رو برده بود دست به آب در کل ۳ روز رو مجبوربودم تا ۲ شب بیدار باشم و روز بعد هم ساعت ۶ برم سالن همایش. عصر اولین روز که ارائه مقالات تموم شد همه سوار اتوبوس هاشون شدن و رفتن دیدن اماکن تاریخی.منم که حوصله ی اون دانشجوهای جلف رو نداشتنم (چون هیچ کدوم از دوستام تو اون جمع نبودن) از استاده خداحافظی کردم و خواستم برم خوابگاه که استاده اومد سراغم و گفت باهاش برم که حتما بهم خوش میگذره.منم که شدیدا خسته بودم عذر خواهخی کردم ولی در نهایت گفت باید باهاش برم. منم قبول کردم و رفتم و فارغ از جمع دانشجویی با دکتر...رفتیم اونجا.تا دانشجوها برسن کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم.از همه چیزگفتیم و خندیدیم و درنهایت رفتیم شام خوردیم و برگشتم خوابگاه. ولی برای اولین بار از نزدیک فهمیدم که چرا ما ایرانی ها هیچ وقت به هیچ جایی نمی رسیم.روز اول که طبق معمول همه برنامه های ایران این کنگره هم با ۱ ساعت تاخیر شروع شد.آخرشم که نصف برنامه هاشون موندن برای روز بعد.روز بعد هم همین طور و در نهایت کلی لز مقاله ها بدون ارائه شدن حذف شدن. اینجا ایرانه.طبیعیه.اصلا نگان نباش. آخ که اگه استادم نبود تا می تونستم بارش می کردم. با یکیشون که این کار رو کردم و عقده هام رو خالی کردم.داشتم از کنارش رد می شدم که شنیدم داره کاره ما رو مسخره می کنه که اینها چقدر آرمانی کار می کنن؟؟؟ برگشتم طرفش گفتم:خانم دکترشما وقتی نمی تونید یه برنامه ی سمینار رو به موقع اجرا کنید باید هم به کار ما گیر بدید. گفت کجای کار ما مشکل داشته: برنامه ی زمان بندی رو گذاشتم جلوش و گفتم یکی از این برنامه ها رو که به موقع و خوب اجرا کردید بهم نشون بدید تا من همین الان جلوی جمع داد بزنم غلط کردم یه نگاه بهش انداخت و گفت این بخاطر عدم هماهنگیه!!!!!!گفتم :مشکل منم همینهکه شما که مسئول هماهنگی هستید نتونستید کارتون رو جمع و جور کنید.جواب نداد و با اخم گورشرو گم کرد!!! آخه بدجور می سوزم وقتیمی بینم ما ۱۰۰-۱۵۰ میلیون تومن می گیریم و کنگره برگذار می کنیم ولی هیچ نتیجه ای برای اون بدبخت بیچاره های تو جامعه نداره و فقط در نهایت چند نفر ماشینشون از ۱۵ میلیون تومن می شه ۲ تا ماشین ۵۰ میلیون تومنی یه روز با تو اتاق دکتر...نشسته بودم و داشتم فکر می کردم خندیدم و گفتم داشتم به پروفسور مقیمی و پروفسور کاظمالحسینی فکر می کنم که دارن تو هاروارد و ام آی تی درس می دن و ۱۰۰ تا مقاله دارن و بعد شما استادای خودم رو می بینم که وقتی یه مقاله در باره ربط ... و شقیقه می دید ۱۰۰۰۰ جا ازتون تشکر می کنن.ما هم که زیر دست شماها داریم بزرگ می شیم زیادامیدی بهمون نیست منم بهش گفتم که خیلی نامردیه که وقتی به جایی رسیدید بر نگردید اینجا. روز آخر پروفسور مقیمی درباره داروهای لیپوزومال حرف زد.بنده خدا۲-۳ روز تو راه بود تا برسه ایران.تنها کسی که تو اون جمع سرش به تنش می ارزید.هر صفحه از اسلایدهاش رو از یکی از مقالاتش گرفته بود.اونوقت بقیه شرکت کنندگان یه مقاله با اینپکت فاکتور ۲-۳ ارائه می کردن تو مراسم اختتامیه هم برای اینکه یه دختره که به اصطلاح خانم دکتره مسئول برگذاری بود و کاملا بیعرضه بود کل کار سهروزه ی ما رو داغون کرد و آبروی دانشکده رو به گند کشید. بعد از اختتامیه هم دکتر...می رفت تهران و منم که می خواستم برم قزوین باهاش رفتم.تو راه حرفایی زد که بیشتر و بیشتر به این فکر کردم که نباید در نهایت یه داروفروش بمونم.ولی به جرات می تونم بگم دکتر... تنها فردیه که تو این دانشکده آدمه. تنها کسیه که با تمام وجودش دانشجوهاش رو دوست داره.برای اولین بار فهمیدم که واقعا نمره کلاس رو ملاک آدم بودن طرف قرار نمی ده.اولین بار بود که دیدم آگه از یه دانشجو جلوش بد بگم بهش بر می خوره و تا جایی که می تونه ازش دفاع می کنه.هر چند اون دانشجو تنها کسی باشه به خاطر مشروطیهاش معروف باشه.و کلی خجالت کشیدم که این دید رو داشتم. اما تا یکماه دیگه برای کل کل با رئیس دانشکده هم که شده یهبرنامه ریختم که می دونم دانشجوها برای حفظ آبرویخودشون از جون مایه می ذارن و کاری می کنم که همه هیئت علمی اینجا بدونن که وقتی کلاس ما این همه ادعا می کنه واقعا توانش رو داره که بهتر از اونها مدیریت کنه در جواب اعتراض تنی چند از خانم های بازدید کننده که از پست قبلیم شاکی شده بودن یه کم توضیحات رو اضافه می کنم. من هیچ توهینی به هیچکس نکردم و فقط واقعیت ها رو گفتم. در ضمن دنبال ازدواج بودن که عیب نیست. این هم اثبات شده که خانم ها قبل از علوم پایه خودشون رو دکتر حساب می کنن و کلی برای خودشون کلاس می ذارن اما بعد از اینکه یه کم عاقل تر شدن می بینن که باید یه کم هم به فکر آیندشون باشن.اگر هم قبول ندارید دیگه به من مربوط نیست.اما اگه خیلی بهتون بر خورد برید یه کم تحقیق کنید و ببینید اینجوریه یا نه در ضمن من به شخصه بهشون حق می دم.آخه شوهر پیدا کردن شدیدا سخت شده و ادم باید یه جوری کاراش رو جمع و جور کنه. اضافه می کنم که این چیزا نه به درد من می خوره نه به درد شما،س زیاد بهشون فکر نکنید بای بای یه خلاصه از این چند روز رو می نویسم و می رم. قبل از اینکه بیام اینجا یه روز رو رفتم قزوین و کلی خوش گذرونی کردم و بعد هم که اومدم سرکلاس ها و الان داریم ۳ تا در میون کلاس ها رو می ریم امابازم خوب هنوز خبری نیست.برنامه کلاسی که افتضاحه و خیلی مسخرست.دانشجو ها هم طبعا مثل قبل همون جوری موندن خوب یا بدش بمونه واسه بعدو فقط طبق نظریه "دختران پس از علوم پایه" خیلی جلف تر و پر رنگ و روغن تر شدن.(((خدا ان شا الله که بخت تمام دختران رااز کوچیکهاش تا ترشیده هاش باز کنه مخصوصا یکیشون که من درست یا غلط دارم حس می کنم بد جور دنبال یه شوهرمی گرده آخه بیشتر از همه اونه که عوض شده شایدم افکار من انحراف داره اما بازم دعا می کنم اون هم به خواسته خودش برسه. پسرها هم که دیگه همه جوره دارن شروع می کنن به اذیت کردن و اولین کارشون هم ساختن یه رینگ تون برای مسخره کردن اون دختر جلفه بوده که از قضا خیلی هم خوب از آب در اومده و شده رینگ تون تمام گوشی های کلاس. هر موقع از این چیزا حرف می زنم یاد دوران پیش دبستانیم می افتم که می خواستم پدر یه دختر رو تو کلاس در بیارم فعلا بای الان کم کم دارم آماده می شم که حرکت کنم برم به سمت خوابگاه و دانشگاه.نمی دونم این ترم چطور پیش خواهد رفت..اما تا حالا که پیشوازش مثل سالهای قبل بوده....یعنی: از بچگیم تا حالا همیشه ۲-۳ روز قبل از شروع سال تحصیلی جدید خوابهام هم درسی می شدن.اونم از نوع کابوسی. معمولا هم این خواب رو می دیدم که من دارم تازه واسه سال جدید آماده می شم ولی بقیه دوستام دارن واسه یه امتحان می خونن که من اصلا نمی دونستم و کلی حالم بد می شه. دیشب هم به رسم این ۱۳ سال این اتفاق تکرار شد فعلا بای تا هفته بعد که از دانشکده آپ کنم ////عذر می خوام که تو پست "تسلیت" بجای تسلیت تبریک گفته بودم که درستش کردم.//// امروز آخرین روزیه که خونه ام و از فردا باید کم کم برم سر کلاس طبق معمول تمامی دانشجویان تو تمام رشته های "آدم پیر کن" اول ترم که می شه همه تصمیم دارن این ترم رو مثل خر بخونن تا دیگه شب امتحان اشکشون دم مشکشون نباشه.ولی همه می دونیم که برای ما محاله این اتفاق بیافته.کل ترم رو بی خود تو خوابگاه هدر می دیم اما بازم آدم نمی شیم!! حالا این ترم یه فرقی برای همه هم کلاسی های ما داره اونم این که ترم قبل بد جوری با دخترها زدیم تو سرو کله همدیگه و همه پسر ها می خوان این ترم پدر دختر ها رو در بیارن.واسه همین شاید یه کم درس بخونیم واسه رو کم کنی.اگه همشون رو اذیت نکنیم ولی ۴ تا از اون بچه سوسولهاش رو حتما بیچاره خواهیم کرد.ترم های قبل که کاری کردیم دیگه جرات نداشتن حتی سوال های استاد رو جواب بدن."""""سوسول ترینشون سر کار خانوم ن.ا بود که بد جوری تا حالا ضایع شده.اندر احوال این خانوم باید بگم که به معنای واقعی از دماغ و خرطوم و... فیل افتادن. ترم ۳ بود که سر کلاس میکروب عملی بودیم.همه ما پسرها طبق معمول خوابیده بودیم و فقط منتظر این بودیم که یه جوری کلاس رو تموم کنیم بره پی کارش.استاده یه سوال پرسید و گفت برای جلسه بعد ازتون جواب می خوام:ن.ا سریع دستشو برد بالا و شروع کرد به زر زدن.حدودا ۵ دقیقه فقط حرف زد و همه کف کرده بودن که این از کجاش این جواب رو در آورده در همین حین استاده عزیزززززززززززز با یه خنده خوشگل دختره رو نگاه کرد و دختره که فکر می کرد استاد می خواد تشویقش کنه یهو استاد با یه لحن سرشار از تمسخر گفت:نه.همش اشتباه بود تمام پسر ها از خواب پریدیم و با صدای بلند شروع کردیم به خنده، ایقدر خندیدیم که داشت از چشامون اشک می ریخت.اونم جوری که تمام دانشکده رو صدای ما پر کرده بود.خداییش هرکی جای دختره بود دیگه روش نمی شد سرشو تو کلاس بالا بگیره اما این دختره هنوزم پا برجاست و هنوز انتقالی نگرفته.البته فکر کنم اقدام کرد برای انتقالی ولی....اخه این بد بختا نمی دونن که غیر ممکنه که دانشکده قبول کنه بهشون انتقالی بده.اونم دانشکده ما که محاله از ترمی ۵-۶میلیون تومن بودجه دانشجوش بگذره.وبالاخره هنوز همون جاست و داره تو کلاس ما هی اکسیژن می سوزونه. خداییش ترم اول که همه پسرهامون از همکلاسیا یکی رو واسه دوستی انتخاب کرده بودن داشتم با هم اتاقیم صحبت می کردم بهش گفتم ترم ۲ می بینی که چقدر همه ی پسر ها به..خوردن می افتن. و دقیقا همین جوری شد و همه پسر ها از دخترهای کلاس متنفر شدن و کلا هدف این شده که به دختر ها ضد حال بزنیم. من یادمه که وقتی مهد کودک می رفتم جو کلاس ما این جوری بود که دختر ها به پسرها و پسرها به دختر ها ضد حال می زدن.حالا بعد از گذشتن ۱۴ سال باز هم همون صحنه ها رو می بینم. بای بای دوران قبل از دانشگاه = حسرت قبول شدن در دانشگاه = صعود كنكور = گذرگاه كاماندارا دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13 بی نصیبان از خوابگاه = اجاره نشین ها امتحان ریاضی = كشتار بیوجرسی امتحان میان ترم = زنگ خطر امتحان پایان ترم = آوار لیست نمرات دانشجویی = دیدنیها نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختی مسئولین دانشگاه = گرگها استادان = این گروه خشن اشپزخانه = خانه عنكبوت رستوران دانشگاه = پایگاه جهنمی پاسخ مسئولین = شاید وقتی دیگر دانشجوی ا خراجی = مردی كه به زانو در امد دانشجوی فارغ التحصیل = دیوانه از قفس پرید دانشجوی سال اولی = هالوی خوش شانس واحد گرفتن = جدال بر سر هیچ مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشیانه فاخته پاس كردن واحدها = آرزوهای بزرگ مرگ استادها = جلادها هم میمیرند محوطه چمن دانشگاه =حریم مهرورزی استاد راهنما = مرد نامرئی كمك هزینه = بر باد رفته درخواست دانشجویان = بگذار زندگی كنم دانشجوی دانشگاه صنعتی = بینوایان برخورد استادان = زن بابا اتاق رئیس دانشگاه = كلبه وحشت شب امتحان = امشب اشكی میریزم تقلب در امتحان = راز بقا یادگیری = قله قاف دانشجوی معترض = پسر شجاع دكتر بهداری = گله بان تربیت بدنی1 = راكی تربیت بدنی2 = راكی خاطرات استادها = اعترافات یك خلافكار انصراف = فرار از كولاك تصییح ورقه امتحان = انتقام نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ شاگرد اول = مرد 6مبلیون دلاری آرزوی دانشجویان = زلزله بزرگ هیئت علمی = سامورا یی ها رئیس دانشگاه = دیكتاتور بزرگ رفتن به خوابگاه دختران = عبور از میدان مین معاون اموزش = دزد دریایی برخورد مسئولین = كمیسر متهم میكند از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راین این روزهای آخر و دارم با وقت تلف کردن سر میکنم.دیگه ماه رمضون تموم شد و مثل هر سال زیاد از لحاظ معنوبات به خودم حال ندادم. این چند روز یه کم سر در گم بودم.یه اتفاقی افتاده بود که اعصابم رو بهم ریخته بود.فقط بخاطر حسادت های مسخره زنانه.یکی از دوستای دوستم*** رفته بود پیشش و گفته بود این اقا آرش آدم نیست و مراقب خودت باش که خیلی خطرنتاکه و آیندت رو خراب می کنه..من می شناسمش دوستم روز بعدش به من زنگ زد گفت حرفاش راستن یا نه؟منم نتونستم انکار کنم. خوب یه سری از حرفاش راست بود آخه من یه مدت کوتاهی به اون خره (که از من بد گویی کرده بود) واسه کنکورش کمک کردم و اون منتظر بود که من رفتاره صمیمانه و عاشقانه با هاش داشته باشم که من این کارو نکردم و رک و راست فقط چون دلم براش می سوخت کمکش کردم. آخرشم با اینکه می گفت من خیلی بدردش خوردم اما هیچ پخی نشد.اخرشم با پول باباش رفت پزشکی بین المللی بخونه.آخه کسی نیست به این جامعه مرفه بی درد بگه آخه چرا بلد نیستین پول خرج کنین!!! آخه ادم ۱۰۰-۲۰۰ میلیون تومن می ده واسه مدرک پزشکی(اونم دوره عمومی) آخه تا بخوای فارغ شی( از تحصیل ها) ننجون کروبی هم دیگه مطب زده.حالا تا بخوای بری تخصص (اونم اگه بتونی) موهاتم مثل مغزت دود می شن می ره هوا. بعد از اینکه این خره کنکور پولی قبول شد دیگه شرش رو از سرم کم کردم اما این خره ول کنم نبود تا اینکه یه روز زنگ زد خونمون و حسابی من و پیش خونوادم شرمنده کرد بهش زنگ زدم و ازش پرسیدم زنگ زدی خونمون چی گفتی که اینقدر اعصابشون رو بهم ریختی؟؟ گفت دلم می خواست صدات رو بشنوم منم تا می تونستم بد و بیراه بهش گفتم و شرش رو کم کردم. تا این چند روز پیداش نشد تا اینکه رفته بود پیش دوستم و شروع کرده بود از من بد گوی!!!!!!!(قطع بشه این دسته بی نمک) دوستم وقتی اینا رو شنیده بود روز بعد بهم زنگ زد و گفت راست گفته تو یه مدت باهاش بودی؟؟منم گفتم آره و ... بالا خره کار به جاهای باریک کشید اما در نهایت دوستم بهم زنگ زد و گفت اصلا برام مهم نیست چیکار کردی.هر جور عشقت کشیده رفتار کردی به کسی هم ربطی نداره و آخرشم گفت کاری به کار خره نداشته باش گناه داره.منم بی خیالش شدم وگرنه تا حالا بدبختش کرده بودم اما بازم ای ول به دوستم که بد جور بهم حال داد.هر کی بود مچالم می کرد می انداختم تو زباله ها!!!! اما کاملا برعکس کلی هم بهم حال داد.بد جوری تعجب کردم.هنوزم دارم هی شاخ در میارم...چرا منو بخشید؟؟؟؟البته وظیفش بود خودش هم می دونه. بای بای بای امروز برای اولین بار تو طول عمرم رفتم مراسم ختم کسی ولی موقع بلند شدن از مجلس نمی دونم چرا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و صاحب عزا ها رو که دیدم ناخدآگاه خندم گرفته بود. حالا با کلی بد بختی مجبور شدم که جلوی خودم رو بگیرم..... آخه کسای جالبی اونجا بودن که معمولا وقتی می بینمشون بخاطر کارهاشون خندم می گیره.خلاصه فکر کنم ضایع کردم رفتتتتت...... فقط خدا کنه که کسی نفهمیده باشه.... بای بای بی دلیل اومدم که این رو بنویسم و برم
تو از آئین انسانی چه می دانی اگر جان را خدا داده است چرا باید تو بستانی چرا باید که با یک لحظه ی غفلت این برادر را به خاک و خون بغلتانی
شهادت حضرت علی رو بهتون تسلیت می گم....یادمه که این شعر رو رو صفحه ی ۵ کتاب ادبیات فارسی سال دوم دبیرستان نوشته بودم::::::::: به لیلی چون رسیدم "یا علی" گفت به مجنون هم رسیدم "یا علی" گفت مگر این وادی دار الجنون است که هر دیوانه دیدم "یا علی" گفت خمیر خاک آدم را سرشتند چو بر میخواست آدم "یا علی" گفت مسیحا هم دم ار اعجاز می زد ز بس بیچاره مریم "یا علی" گفت مگر خیبر ز جایش کنده می شد یقین آنجا علی هم "یا علی" گفت یا علی روزگاری داریم ما ها.... هیچ چیز این شهر لعنتی به یه شهر آدمی زادی نرفته. نه یه جا داره برای خوش گذرونی. نه یه سینما داره. نه یه بازار درست و حسابی داره. نه ظاهر درست و حسابی داره و در کل تنها چیزی که داره یه اسمه...... در ضمن یه سری آدم مفت خور هم داره که مثل بختک افتادن رو این شهر و هر روز دارن شکم گنده می کنن. فکرشو بکنید که صبح ساعت ۷ (روز در میون) یکی بیاد زنگ خونتون رو بزنه.کیه اون ادم؟ مامور زحمت کش شهر داری!!!!!!!! اگر از قبل هم بذاری تو کوچه خدا رو شکر با فضولی سگ های ولگرد(((که کل شهر رو قرق کردن))) کل کوچه می شه زباله دونی. اصلا شهرداری داره خوشو........ می ده برای خدمت به مردم. در ضمن باور کنید با این شرایط که گفتم و حتی ۱۰۰ برابر اینها، اما باز هم اینجا یه شهره هاااا این شرایط در راستای اجرای عدالت اجتماعیه: خوب برای اینکه همه وضعشون یکسان شه و عدالت اجرا بشه ۲ راه داریم دیگه... ۱)اونهایی که جز طبقات پائین ترن پیشرف کنن ۲)اونهای که وضعشون بهتره پس رفت کنن و بشن مثل بقیه بد بختای جامعه!!! راه اول که تو ایران خودمون غیر قابل انجامه..... و از اونجایی که راه دوم نه تنها برای بزرگان کشوری خرج و درد سری نداره و حتی براشون سود هم داره پس بهترین راه برای اجرای عدالت اجتماعی بد بخت کردن تمام مردمه تا همه مثل هم باشن. خدا نگهدار بقیه در ادامه مطلب يکي از سناتورهاي معروف آمريکا، درست هنگامي که از درب سنا خارج شد، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد.![]()
![]()

![]()


![]()
![]()

.........................................................................................................
![]()
![]()
![]()
![]()
رفتم پیش یکی از اساتید که مسئول هماهنگی بود بهش گفتم چرا اینقدر گندمیزنین؟؟؟آخه بی عرضگی اونها کل کار ما رو هم داغون کرد. و حسابی بهم ریختم.استاد دانشگاه برگشته به من می گه :
میگه:تو چون با دکتر .م..گشتی همه چیز رو با امریکاو اروپا مقایسه می کنی.![]()
![]()
![]()
که استاده بهم خندید و گفت چی شده که تو جدی شدی؟؟؟ و داری فکر می کنی؟؟؟![]()
گفت:اونها اگه به جایی رسیدن فقط تلاش خومدشون بوده.و کلی باهاش بحث کردم و در نهایت بهم راه و چاه آدم شدن رو یه ذره نشون داد.گفت حالا می تونی بفهمیچرا می خوام ازایران برم وبرم هاروارد درس بدم.خداییش هم راست می گه ها.وقتی هاروارد داره ماهانه به استادش ۲۰ میلیون دلار!!!!!!!!بودجه تحقیقاتی می ده چرا بمونه ایران؟؟؟؟؟؟![]()
(توضیحات بیشتر در پست هایبعدی)
من خودم از n+1 نفر شامل استاد و دانشجو سوال کردم و به این نتیجه رسیدم.![]()
![]()
![]()

)))![]()

![]()
![]()
شاید این نشونه ای باشه واسه این که من هنوز تو دوران کودکی زندگی می کنم![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

رئیس اموزش = هزاردستان 
خلاصه تا می تونست به این دوست گل ما از من بد و بیراه گفته بود.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بالا خره اون خره بد جوری به ... کشیده شد وقتی فهمید هر کاری کنه این دفیق ما بیخیال من نمی شه!!!!!
![]()
خدایش بیامرزد...


زباله ها رو باید بدو بدو جمع کنی بذاری تو کوچه.آخه ساعت ۷ اونم تو تابستون و اونم تو ماه رمضون پاشی واسه آشغال گذاشتن!!!!!![]()
فکر نکنید دارم درباره دهکده های آفریقا حرف می زنم هااا.
(((خدا خیرشون بده)))![]()

ادامه مطلب
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت :" من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ، نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت را به من بده."
و خدا كمي نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد. خدا گفت :" آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي." و رو به ديگران گفت :" كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست."
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

روح او در بالا به دروازه هاي بهشت رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد. «خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه. چون ما به ندرت سياستمداران بلند پايه و مقامات رو دم دروازه هاي بهشت ملاقات مي کنيم. به هر شما هم درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست»
سناتور گفت «مشکلي نيست. شما من را راه بده، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم»
ادامه مطلب


